
۱۲:۲۵ – ۱۱ دی ۱۴۰۴
رونویس– شهید «محمدرضا شفیعی» از رزمندگان لشکر ۱۷ علیبنابیطالب (ع)، از جمله شهدایی است که سرنوشت او، فراتر از یک روایت معمول جنگی، با سالها اسارت پیکر، ابهام در نحوه شهادت و بازگشتی دیرهنگام به وطن گره خورده است. نوجوانی که از چهاردهسالگی راهی جبهه شد، پنج سال حضور مستمر در خطوط عملیاتی داشت و در نهایت در جریان عملیات کربلای ۴، پس از مجروحیت و اسارت، در غربت به شهادت رسید؛ پیکری که پس از ۱۶ سال، سالم به وطن بازگشت و در قم به خاک سپرده شد.
شکلگیری یک مسیر متفاوت
محمدرضا شفیعی، چهارم آبان ۱۳۴۶ در شهر قم متولد شد. رشد در فضای مذهبی این شهر و نزدیکی خانوادگی با اماکن مذهبی، نقش مهمی در شکلگیری شخصیت فردی و اعتقادی او داشت. خانواده و اطرافیان، از همان سالهای نوجوانی، او را فردی مقید به مسائل دینی، اهل نماز و حضور در مراسم مذهبی توصیف کردهاند.
به گفته نزدیکان، محمدرضا از همان سنین پایین، ارتباط پررنگی با مسجد، دعا و زیارت داشت. حضور مستمر در مسجد جمکران، شرکت در روضهها و اهتمام به نماز شب، از جمله ویژگیهایی بود که در خاطرات خانواده و همرزمان او تکرار شده است.
نوجوانی که اجازه نداد سن مانعش شود
محمدرضا شفیعی در حالی که تنها ۱۴ سال داشت، تصمیم گرفت راهی جبهه شود. محدودیت سنی اعزام، نخستین مانع پیش روی او بود؛ مانعی که باعث نشد از تصمیم خود عقبنشینی کند. مادرش بعدها نقل کرده است که او بارها برای اعزام اقدام میکرد و با هر بار مخالفت، مصممتر بازمیگشت.
در نهایت، با دستکاری شناسنامه و افزودن یک سال به سن خود، موفق شد مجوز اعزام بگیرد. خود او به مادرش گفته بود برای این اعزام، هزار صلوات نذر امام زمان (عج) کرده است. این اقدام، آغاز پنج سال حضور مداوم او در جبهههای جنگ تحمیلی بود.
محمدرضا شفیعی از نیروهای فعال جبهه بود و در یگانهای مختلف حضور داشت. او عضو گردان تخریب لشکر ۱۷ علیبنابیطالب (ع)، گروهان ایثار بود؛ یگانی که مأموریتهای آن در زمره سختترین و پرخطرترین مأموریتهای رزمی قرار داشت.
حضور پنجساله او در جبههها، با وجود سن کم، نشاندهنده اعتماد فرماندهان به توانمندی و روحیه مسئولیتپذیری اوست. به گفته خانواده، محمدرضا کمتر درباره جزئیات مأموریتهایش صحبت میکرد و تمایلی نداشت فعالیتهایش برجسته شود.
زندگی ساده و پرهیز از جلوهگری
خاطرات نقلشده از محمدرضا شفیعی، تصویری از یک رزمنده سادهزیست ارائه میدهد. مادرش روایت کرده است که پس از بازگشت از جبهه، اجازه نمیداد برایش تشک پهن کنند و میگفت: «اگر ببینی رزمندهها شبها کجا میخوابند، من چطور روی تشک بخوابم؟»
او نسبت به خانواده توجه ویژهای داشت، خریدهای خانه را انجام میداد و مادرش را به حرم حضرت معصومه (س) میبرد. در عین حال، همواره خانواده را به صبر و توکل دعوت میکرد و میگفت: «من دارم به اسلام خدمت میکنم؛ خدا عوضش را به شما میدهد.»
پاسداری که پنهان ماند
شهید محمدرضا شفیعی مدتی پس از حضور در جبهه، به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد، اما حتی این موضوع را نیز از خانواده پنهان نگه داشت. مادرش میگوید پس از دو سال متوجه پاسدار شدن او شد؛ زمانی که محمدرضا یک دست لباس سبز به خانه آورد و از مادر خواست او را تعمیر کند.
او علاقهای نداشت این موضوع علنی شود و ترجیح میداد بدون عنوان و جایگاه رسمی شناخته شود. این روحیه، در پاسخهایش به موضوع ازدواج نیز دیده میشد؛ جایی که با لبخند میگفت: «زنم یک تفنگ است و خانهام یک متر بیشتر نیست.»
نقطه پایانی حضور در جبهه
شهید محمدرضا شفیعی در جریان عملیات کربلای ۴، از ناحیه شکم مجروح شد. با توجه به شرایط عملیات و عقبنشینی نیروهای ایرانی، انتقال مجروحان با دشواری همراه بود. به گفته همرزمانش، زمانی که نیروها برای انتقال پیکر او بازگشتند، متوجه شدند که پیکر محمدرضا در محل نیست و نیروهای عراقی او را با خود بردهاند.
او در حالی به اسارت درآمد که به شدت مجروح بود و نیاز فوری به رسیدگی پزشکی داشت؛ نیازی که هرگز به آن پاسخ داده نشد.
بر اساس روایتهای موجود، محمدرضا شفیعی ۱۱ روز پس از اسارت، در اردوگاههای عراق زنده بود. وضعیت جسمانی او نامناسب و جراحت شکم، عامل درد و رنج شدیدش شده بود. با این حال، نیروهای بعثی نهتنها اقدامی برای درمان او انجام ندادند، بلکه در این مدت، او را تحت شکنجه قرار دادند.
در نهایت، محمدرضا شفیعی در ۱۱ دیماه ۱۳۶۵، در ۱۹ سالگی، بر اثر عوارض جراحات و شرایط اسارت، در تنهایی و غربت به شهادت رسید.
پس از شهادت، صلیب سرخ جهانی از موضوع مطلع شد و مسئولان بعثی را ملزم کرد برای او قبری در نظر بگیرند. پیکر این شهید بهصورت امانی در قبرستان الکرخ بغداد و بنا بر روایتی در محدوده کاظمین دفن شد.
این دفن، آغاز ۱۶ سال دوری پیکر شهید از وطن بود؛ دورانی که خانواده، تنها با خاطره و امید به بازگشت، زندگی را ادامه دادند.
تفحص و شگفتی پیکر سالم
پس از گذشت ۱۶ سال، گروههای تفحص پیکر شهدا موفق شدند پیکر محمدرضا شفیعی را شناسایی کنند. نکته قابل توجه، سالم بودن پیکر شهید بود؛ موضوعی که حتی مسئولان عراقی را شگفتزده کرده بود.
بر اساس روایتهای موجود، رژیم بعث تلاش کرده بود با نگهداشتن ۳روز پیکر در آفتاب و استفاده از مواد شیمیایی خاص، مانع شناسایی آن شود؛ با این حال، پیکر شهید سالم باقی مانده بود.
در زمان تحویل پیکر به گروه تفحص، یکی از افسران عراقی حاضر در محل گریه کرده و گفته بود: «ما چه افرادی را کشتیم.» این جمله، بعدها بهعنوان یکی از واکنشهای تأملبرانگیز در روایتهای مرتبط با این شهید نقل شد.
مسئول سردخانه نیز در ابتدا تصور میکرد تنها استخوانهایی برای نگهداری تحویل داده شده، اما پس از مشاهده پیکر سالم، از گفته خود شگفتزده شد.
بازگشت به وطن پس از ۱۶ سال
پیکر شهید محمدرضا شفیعی، هفتم مرداد ۱۳۸۱ به کشور بازگشت و در شهر قم تشییع شد. مراسم تشییع، با حضور اقشار مختلف مردم و خانوادههای شهدا برگزار شد و پیکر این شهید در گلزار شهدای علیبنجعفر قم به خاک سپرده شد.
مادر شهید شفیعی، در خاطرات خود تأکید کرده است که محمدرضا از او خواسته بود برایش گریه نکند و حتی گفته بود: «اگر شهید شدم، برایم جشن بگیرید.» به همین دلیل، مادر شهید میگوید هنگام بازگشت پیکر فرزندش، گریه نکرده است.
او همچنین به دیدار خود با رهبر معظم انقلاب اسلامی اشاره کرده و گفته است که رهبر انقلاب در آن دیدار برای خانواده دعا کرده و از صبر آنان قدردانی کردهاند.
فرازی از وصیتنامه شهید محمدرضا شفیعی، تصویری روشن از نگاه او به زندگی و مرگ ارائه میدهد؛ نگاهی که مخاطب اصلی آن، جوانان هستند: «ای جوانان، نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد و مبادا در غفلت بمیرید که علی (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در حال بیتفاوتی بمیرید که علیاکبر حسین (ع) در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.»
زندگی و شهادت شهید محمدرضا شفیعی، روایت نوجوانی است که زودتر از سن خود انتخاب کرد، مسئولیت پذیرفت و بهای تصمیمش را با جان پرداخت. اسارت، شهادت در غربت و بازگشت دیرهنگام پیکر، ابعاد کمتر دیدهشدهای از جنگ را یادآوری میکند؛ ابعادی که هنوز پس از سالها، در حافظه جمعی جامعه باقی ماندهاند.
منبع: مهر
|
مطالب پیشنهادی از سراسر وب |

