به گزارش رونویس، من ۳۰ سالم بود که ازدواج کردم. نه از سرهیجان و کورکورانه و نه برای فرار از تنهایی. فکر می کردم انتخابم عاقلانه است. همسرم ۲ سال از من بزرگتر بود. او صاحب یک شرکت خصوصی بود. ظاهرش آراسته و حرف زدنش نیز مطمئن بود. به نظرم می آمد او مردی است که می شود به او تکیه کرد.
سال های اول زندگی مان عادی بود. نه خیلی رویایی و نه آزاردهنده. خانه ای معمولی داشتیم. مهمانی های ساده و سفرهای کوتاه. من و او با هم کار می کردیم و فکر می کردم با هم جلو می رویم. اما بعضی چیزها آهسته عوض می شود. آن قدر آهسته که اول شک می کنی نکند فقط خیال کرده ای.
بعد از چند سال، متوجه شدم پول هایی که باید خرج خانه شود جای دیگری می رود. همسرم برای کارگران شرکتش خرج می کرد؛هدیه ،کمک های مالی و رسیدگی های بیش از حد. اما وقتی نوبت خانه می شد، همیشه می گفت:«الان وقتش نیست!» پرداخت قبض ها عقب می افتاد و وسایل خانه فرسوده می شد.
من کم کم یاد گرفتم کمتر بخواهم. او بیشتر در شرکت می ماند. کمتر حرف می زد. نگاهش تغییر کرده بود؛نه خشن، نه مهربان … بی تفاوت و بی تفاوتی خطرناک ترین فاصله است. بعد از مدتی حرف هایی زد که اول جدی نگرفتم. خواسته هایی که به نظرم شوخی بیجا یا حرف های لحظه ای بود. از آن حرف ها که آدم با خنده رد می کند و می گوید:«ولش کن ،مهم نیست.»اما تکرارشد و تکرار …
رفتارهایش عوض شد. چیزی در نگاهش بود که من را ناآرام می کرد. خواسته هایش دیگر فقط کلامی نبود،پشت شان اصرار بود، انتظار بود. چیزهایی که با من ،با زندگی مشترک،با شأن من هیچ نسبتی نداشت. من مخالفت کردم. اول آرام، بعد محکم تر . گفتم:«من این آدم نیستم.» گفتم:«این زندگی ای نیست که من برایش ازدواج کرده ام.» او انگار من را نمی شنید. انگار تصویری که از من ساخته بود،با خود واقعی ام فرق داشت و وقتی نتوانست من را با آن تصویر هماهنگ کند ،شروع کرد به فاصله گرفتن.
اول شب ها دیر می آمد. بعد چند شب نیامد. بعد رفت … و دیگر برنگشت. چندماه است که خانه را ترک کرده، نه دعوا ،نه توضیح. فقط یک خلأ بزرگ وسط زندگی ام ماند. وقتی تماس گرفتم ،گفت:«تو خواسته هایم را رد کردی،این زندگی دیگر معنی ندارد!» آن جا بود که فهمیدم مسئله فقط اختلاف نیست. مسئله امنیت روانی من است. با پرونده قضایی پیش مشاور رفتم. نه برای انتقام ،نه برای آبروریزی، فقط برای این که کسی بالاخره حرف هایم را بدون قضاوت بشنود. گفتم:«من همسرم را از دست نداده ام… من داشتم خودم را از دست می دادم!» الان درخواست طلاق داده ام.
تصمیمی سخت ، اما واضح است. من نمی خواهم در زندگی ای بمانم که باید هر روز از مرزهای خودم دفاع کنم. ۳۹ سالم است. دیر نیست. شاید زخم خورده ام اما هنوز ایستاده ام. من الهه ام؛ زنی که فهمید گاهی رفتن ،تنها راه ماندن با خود واقعی است.
بررسی های روان شناختی این ماجرا برای پیشگیری از طلاق این زوج جوان با دستورهای کارشناسی سرگرد احسان سبکبار (رئیس کلانتری شفای مشهد)در دایره مشاوره و مددکاری اجتماعی آغاز شد.
بر اساس ماجراهای واقعی در زیر پوست شهر
|
مطالب پیشنهادی از سراسر وب |

