یوسی کوهن، رئیس سابق موساد، در کتاب خاطرات خود مجموعهای از روایتها و ارزیابیهای شخصی خود درباره سالهای فعالیتش در رأس این سازمان ارائه کرده است. این کتاب که اواسط تابستان سال جاری منتشر شده تصویری بیسابقه از دههها جنگ اطلاعاتی اسرائیل علیه جمهوری اسلامی ایران ارائه میدهد.
رویداد۲۴ یک گزارش سهقسمتی بر اساس محتوای این کتاب تهیه کرده که در ادامه، قسمت نخست آن را میخوانید. در این بخش، خاطره زندگی یوسی کوهن در ایران و جذب یک روزنامهنگار ایرانی و یک دانشمند هستهای به عنوان جاسوس بازگو شده است.
از یوسی کوهن بهعنوان یکی از تهاجمیترین و عملیاتیترین روسای تاریخ موساد یاد میشود، دوران ریاست او بر موساد بین سالهای ۲۰۱۶ تا ۲۰۲۱ را دوران «بازگشت به اصول کلاسیک» توصیف میکنند؛ اصولی که برتری اطلاعات انسانی را بر ابزارهای فنی صرف ترجیح میدهد. کوهن در سراسر کتابش که به تازگی با عنوان «شمشیر آزادی؛ اسرائیل، موساد و جنگهای مخفی» منتشر شده، ایران را بهعنوان «هدف عمده» و «میدان نبرد اصلی» موساد در دوران مدیریت خود معرفی کردهاست. او مدعی است که پیش از رسیدن به ریاست موساد مدتی را به عنوان مامور این آژانس جاسوسی در ایران زندگی کرده است.
این کتاب که لحنی قاطع و عاری از تعارفات مرسوم دارد، ایران را یک «تهدید وجودی» میخواند؛ تهدیدی که مقابله با آن، توجیهگر هر اقدام پنهانی، از جمله خرابکاری، نفوذ و آنچه کوهن «حذف هدفمند» مینامد، است.

دکترین داگان؛ ایران در مرکز سیبل
رویداد۲۴ مینویسد، کوهن بخش مهمی از جهانبینی و استراتژی خود را مدیون مئیر داگان، سلف پرنفوذ خود در موساد میداند. او توضیح میدهد که چگونه داگان، پس از سالها تمرکز موساد بر تهدیدهای سنتی عربی، ساختار سازمان را به شکلی ریشهای بازآرایی کرد تا منحصراً بر روی ایران متمرکز شود.
داگان که خود فرزند بازماندگان هولوکاست بود و عکسهای پدربزرگش در آستانه اعدام توسط نازیها را در دفترش نگه میداشت، تهدید هستهای ایران را تکرار همان «انفعال» جهانی میدید که به فاجعه یهودیان در اروپا منجر شد. کوهن مینویسد که داگان نقشهای از یک سیبل تیراندازی را در دفتر خود نصب کرده بود. در حلقههای بیرونی آن، تهدیدهایی مانند جوامع یهودی در خطر و امنیت منطقهای قرار داشتند، اما در «خال قرمز مرکزی» و قلب هدف، تنها یک کلمه نوشته شده بود: «ایران».
این دکترین، موساد را از یک آژانس صرفاً جمعآوریکننده اطلاعات به یک سازمان عملیاتی تهاجمی تبدیل کرد که ماموریتش نه فقط «دانستن» درباره برنامه هستهای ایران، بلکه «مختل کردن»، «تخریب» و «نابود کردن» آن بود. کوهن این فلسفه را به ارث برد و آن را به اوج رساند.

او توضیح میدهد که خطر ایران صرفاً نظامی نیست، بلکه ترکیبی خطرناک از «الهیات و ناسیونالیسم» است:
رژیم ایران صرفا یک دشمن سیاسی نیست. این رژیمی است که توسط یک ایدئولوژی شیعی هدایت میشود که معتقد است جهان اسلام به آنها تعلق دارد. این الزام مذهبی، زمانی که با عشق عمیق مردم ایران به کشورشان (ناسیونالیسم) ترکیب میشود، آنها را به دشمنی سرسخت تبدیل میکند. آنها به طور مضاعف استخدام شدهاند؛ هم توسط الله و هم توسط ملتشان.
کوهن میگوید که برخلاف تهدیدهای گذشته، ایران از طریق نیروهای نیابتی خود میجنگد تا از تلفات مستقیم در خاک خود جلوگیری کند؛ درسی که از جنگ هشت ساله با عراق آموخته است. این نیروها، از حزبالله در لبنان گرفته تا حماس در غزه و حوثیها در یمن، همگی بخشی از چشمانداز «هلال شیعی» ایران هستند که از تهران آغاز شده و از طریق عراق و سوریه به مدیترانه میرسد.
کوهن نفرت ایران از اسرائیل را غیرقابل درک میخواند و مینویسد:
ما با ایرانیها چه کردهایم که اینقدر از ما نفرت دارند؟ ما حتی یک سانتیمتر از خاک ایران را فتح نکردهایم. ما حتی سابقه دوست داشتن آنها را داریم؛ بنگوریون در زمان شاه یکی از حامیان بزرگ [روابط] بود.
در دیدگاه او، این نفرت ایدئولوژیک، هرگونه اقدام متقابلی را مشروع میسازد. او در کتابش عهد میکند که در برابر این تهدید، هرگز منفعل نخواهد بود:
وقتی میبینم کسی در حال انجام فعالیت تروریستی علیه اسرائیلیها یا یهودیان، در هر کجای این سیاره است، سرش را قطع خواهم کرد. نه، تو این کار را نخواهی کرد. تو متوقف خواهی شد، وگرنه من تو را متوقف خواهم کرد… این به این دلیل نیست که من آدم بدی هستم. این به این دلیل است که تو هستی؛ و این شکل از شرارت تو باید متوقف شود.

هنر اغواگری؛ موساد چگونه ایرانیان را به خدمت گرفت؟
به گزارش رویداد۲۴، در قلب استراتژی کوهن، مفهومی قرار دارد که او آن را «HUGINT» مینامد: تلفیق اطلاعات انسانی (HUMINT) با اطلاعات سیگنالی (SIGINT). او معتقد بود که هر چقدر هم که فناوری پیشرفته باشد، هیچ چیز جایگزین نفوذ به «قلب و ذهن» دشمن از طریق یک عامل انسانی نمیشود. فصل هشتم کتاب، «هنر اغواگری»، به شکلی سینمایی به تشریح روشهای استخدام ایرانیان میپردازد.
مورد اول: «فرید»، دانشمند هستهای
کوهن جزئیات یکی از اولین و موفقترین استخدامهای خود در اوایل دهه ۱۹۹۰ را شرح میدهد. هدف «فرید»، یک دانشمند ایرانی بود که در یک برنامه حساس دولتی کار میکرد. کوهن در نقش «اسکار»، یک وکیل لبنانی ثروتمند و شیکپوش، در هتلی در پاریس ظاهر شد.
چیزی جذاب، دور و در عین حال دعوتکننده، در مورد مردی که پشت میز صبحانه در هتلی در پاریس کتاب میخواند وجود داشت. او دکمههای سرآستین شیکی بر پیراهن بیعیب و نقص خود داشت… او به نگاه یک مهمان دیگر در نزدیکی خود توجه کرد، مؤدبانه لبخند زد و به کتابش بازگشت… این مهمان که خود را «فرید»، نماینده یک کنفرانس فیزیک در شهر معرفی کرد، نزدیک شد و درباره کتاب فرانسویزبانی که آن مرد میخواند صحبت کرد… «اسکار» یک وکیل لبنانی بود که بین بیروت و پاریس زندگی میکرد.
کوهن توضیح میدهد که چگونه طی چند روز، با معرفی «مشتریان» ثروتمند خود به فرید (که آنها نیز ماموران موساد بودند)، مشکلات مالی او را حل کرد. فرید در ازای آن، «توصیهها و تماسهایی» را برای یک دوست دیگر اسکار (که او هم مامور موساد بود) فراهم کرد. فرید زمانی متوجه شد که در تور افتاده که دیگر «خیلی عمیق» درگیر شده بود.
«من آن احساس شیرین تسلیم را حس کردم. این حس در مقابل چشمانم در حال رخ دادن بود. او مقاومت نسبتاً کمی از خود نشان داد. او مال من بود، اولین ایرانی از بسیاری که من چرخاندم (جذب کردم). آنها افراد بسیار شجاعی هستند… این یک لحظه پیشگامانه در درک ماهیت تهدید ناشی از توسعه توانایی هستهای ایران بود، عمدتاً از طریق آنچه ما در مورد ظرفیت سانتریفیوژ آنها آموختیم… فرید نقشههای ساخت سانتریفیوژهای غنیسازی اورانیوم را که توسط عبدالقدیر خان، رئیس پروژه هستهای پاکستان به آنها فروخته شده بود، منتقل کرد. من اولین کسی بودم که این اطلاعات را به اسرائیل و در نتیجه به متحدانمان در غرب آوردم.

مورد دوم؛ «احمد»، روزنامهنگاری از تهران
کوهن از روش دیگری برای استخدام یک روزنامهنگار بانفوذ در تهران به نام «احمد» میگوید. احمد که در آرزوی شهرت قلمی بود و از «نوشتن پروپاگاندا» ناامید شده بود، به یک «جشنواره ادبی» ساختگی در ژنو دعوت شد.
کوهن مینویسد:
من سازماندهنده یک جشنواره ادبی جدید در ژنو شدم… ما به فرانک سوئیس یا دلار آمریکا پرداخت میکردیم… احمد هیجانزده شد وقتی یفهمید در میان پنجاه نفر از همتایان خود خواهد بود… در آنجا پیشنهاد خود را مطرح کردم. مؤسسه ما (یک مؤسسه پوششی) قصد داشت در منطقه او گسترش یابد… آیا او مایل است سرپرستی آن را برای من بر عهده بگیرد؟ من ماهانه ۱۰ هزار دلار آمریکا پیشنهاد کردم… از او خواستم که کتابی، در صورت لزوم به صورت ناشناس، درباره فرآیند سیاسی ایران بنویسد. من به یک سیاستمدار ارشد اشاره کردم که مایل به ملاقات با او بودم. او هدف واقعی من بود. احمد اغوا شده بود و آماده دریافت ضربه نهایی واقعیت بود.
کوهن تاکید میکند که برخلاف تصور عمومی، استخدام با تهدید و باجگیری انجام نمیشود، زیرا چنین عاملی قابل اعتماد نیست. استخدام واقعی، فرآیندی طولانی برای جلب «عشق و اعتماد» هدف است تا جایی که او آگاهانه دست به «خیانت نهایی» بزند.
او توضیح میدهد که برای نفوذ به رژیم ایران، نیاز به «دهها منبع» است. موساد باید ساختار قدرت ایران را ترسیم کند: «سپاه پاسداران، وزارت دفاع، وزارت امور خارجه، شورای عالی امنیت ملی». حتی دانشگاهها نیز هدف هستند، زیرا با برنامه هستهای همکاری میکنند. او به علیاکبر صالحی و ارتباطش با MIT اشاره میکند و سپس مستقیما به ترورها میپردازد: «مصطفی احمدی روشن، استاد شیمی… در سال ۲۰۱۲ توسط یک بمب مغناطیسی کشته شد.»

تحلیل کوهن از جامعه ایران
کوهن که پیش از ریاستش بر موساد مدتی را به عنوان مامور اطلاعاتی در ایران سپری کرده است، در سراسر کتاب تلاش میکند تا «ذهنیت ایرانی» را تحلیل کند و تحلیلش بدین قرار است:
چرا جمعیتی که بین هشتاد و پنج تا نود میلیون نفر تخمین زده میشود، قادر به قیام علیه حکومت نیست؟ دلیل منطقی برای این کار وجود دارد، با این حال آنها تقریباً اسیر طبیعت ذاتی و انسانی خویشاند. ما محصول تجربیات و آموزش خود هستیم؛ این جمعیت جوان که میانگین سنی ۳۳.۴ سال دارد، با مفهوم انقلاب اسلامی و نمادهایش بزرگ شده است.
به گفته کوهن شما نمیتوانید واقعا ایرانیان را تعریف کنید، همانطور که نمیتوانید آمریکاییها، ایتالیاییها، برزیلیها یا اسرائیلیها را تعریف کنید: «آنها نسخههای مشابه (کلون) نیستند که از یک قالب فرهنگی واحد بیرون آمده باشند؛ بلکه از فردی به فرد دیگر متفاوتاند. اما کسانی که من با آنها سروکار داشتم، مشکلات مشترکی داشتند.»
او مدعی است:
وقتی با ایرانیها ملاقات میکردم، تحت پوشش هویتی جعلی بودم. بیشتر آنها از فعالیت من بیخبر بودند. برای برخی _ همانهایی که قصد جذبشان را داشتم _ من غریبهای بودم که به دوست تبدیل شدم. برخی ساده و برخی دیگر پیچیده و باهوش بودند. بعضی خشن و برخی دیگر دوستداشتنی بودند. موساد اهداف خود را به درستی انتخاب میکند. آنها ویژگیها و توانمندیهای خاصی دارند، گرچه ممکن است دانشمند، سیاستمدار، تاجر، نویسنده یا دانشگاهی باشند. اغلب آنها از آن جهت که خواهان زندگی بهتریاند، بایکدیگر به نقطه مشترکی میرسند…
به گزارش رویداد۲۴، کوهن در کتاب خاطراتش مدعی است که با آنکه ایران ملتی تحصیلکرده دارد، اکثریت قاطع شهروندانش بسیار فقیرند:
آنها از امکانات اولیه مانند منبع آب مطمئن محروماند و در شرایط پرجمعیت زندگی میکنند. آنها تحت کنترل، تهدید و تحقیر قرار دارند. در ملاء عام، روی جرثقیلها اعدام میشوند. حتی کسانی که من آنها را در دسته مذهبی طبقهبندی میکنم، آنچه را که به نام اسلام و خدا انجام میشود، بر نمیتابند… وقتی نتوان ایدئولوژی و الهیات را تفکیک کرد، هرگونه حس پاسخگویی از میان میرود. اگر فاجعهای ملی رخ دهد، تقصیر رهبران کشور نیست، بلکه خواست خداست… به خیابانهای تهران بروید و از ایرانیان عادی بپرسید که آیا از دلایل تحریمها آگاه هستند و تلاش کنید وسواس هستهای رژیم را برایشان شرح دهید. این موضوع جالب توجه است. شبکهای از شایعات و اطلاعات دروغ ساخته شده شهروندان نیز اساسا با جهل و دروغ احاطه شدهاند… اگر قطرات آب برای مدتزمانی بسیار طولانی که بر سنگ بچکند، ممکن است در طول زمان آن را فرسایش دهد، اما آبشار خشم و ناامیدی نمیتواند بر ترس غلبه کند. مردم در خلوت میگویند جانشان به لب رسیده، اما چه کاری از دستشان بر میآید؟
کوهن به صراحت می گوید ایران کشور وحشتناکی است: «معتقدم پس از کره شمالی ایران بدترین کشور جهان برای زندگی است.»

پرده آخر: عملیات «چکش نیمهشب» و پایان کار
کوهن حمله به ایران و جنگ دوازده روزه را نقطه اوج کار و شغل خود میداند. او میگوید در ۱۲ ژوئن ۲۰۲۵، در یک شام خصوصی در نیویورک بوده و میدانسته که حمله اسرائیل به تاسیسات هستهای ایران «قریبالوقوع» است. این حمله، که ظاهرا در پاسخ به حمله موشکی ایران در اکتبر ۲۰۲۴ انجام شد، با پشتیبانی ماموران موساد در داخل خاک ایران صورت گرفت.
وی این حمله را نتیجه مستقیم نادیده گرفتن اولتیماتوم ۶۰ روزه دونالد ترامپ (که در این روایت، دوباره به ریاستجمهوری بازگشته) توسط ایران بود. ترامپ تهدید کرده بود: «من حمله خواهم کرد و اسرائیل آن حمله را رهبری خواهد کرد».
کوهن در ادامه سخنانش، عملیات «چکش نیمهشب» آمریکا را مکمل و نقطعه اوج عملیات اسرائیل میداند و مینویسد:
این یک پیروزی مشترک نظامی و اطلاعاتی بود… ما اهداف را با هم ارزیابی کردیم. ما اطلاعات را به اشتراک گذاشتیم… ما از همان حریم هوایی استفاده کردیم، زیرا پدافندها نابود شده بودند… ارزیابی خسارت بمباران زمانبر است…، اما من معتقدم ظرفیت غنیسازی آنها از بین رفته است… برآورد من این است که سالها طول خواهد کشید تا آنها از رویدادهای ژوئن ۲۰۲۵ بهبود یابند.
کوهن همچنین فاش میکند که اعلامیه آژانس بینالمللی انرژی اتمی مبنی بر نقض تعهدات عدم اشاعه توسط ایران، مستقیما بر اساس «نسخه اصلی آرشیو» مسروقه در سال ۲۰۱۸ صادر شد. او کتاب را با جملهای به پایان میبرد که چکیده تمام فعالیتهای اوست: «رژیم ایران فکر میکرد که از خطر حمله مصون است. آنها فکر میکردند هیچکس به سراغشان نخواهد آمد. اسرائیل آمد، و راه را برای ورود باشکوه غولهای آمریکایی گشود».
|
مطالب پیشنهادی از سراسر وب |

